شب بود . ساعت ۱۱ ۴۰ دققیه بود و همه خوابیده بودند .


فردا صبح اول وقت مریم وحسن در حیاط بازی می کردند گرگ ناقلا برای شکار ماهی امده بود . حسن چوبی برداشت که گرگ را فراری بدهد در این هنگام که می خواست گرگ را بزند گرگ گفت: اگر می خواهی بروم باید همه ی ژول ها را به من بدهی . حسن گفت : باشه و مریم هم داشت می خندید .................................

........................................ادامه داستان را خودتان هم می توانید بگویید .امتحان کنید .

 نوید سیف الهی کلاس 3/3 دبستان سید رضی

 

 

نویسنده نوید سیف الهی

 

نوید سیف الهی کلاس 3/3

 

باید بگم کار همه ی بچه هاعالی بود و نتوانستم  بهترین را انتخاب کنم .