کار در کلاس
شب بود . ساعت ۱۱ ۴۰ دققیه بود و همه خوابیده بودند .
فردا صبح اول وقت مریم وحسن در حیاط بازی می کردند گرگ ناقلا برای شکار ماهی امده بود . حسن چوبی برداشت که گرگ را فراری بدهد در این هنگام که می خواست گرگ را بزند گرگ گفت: اگر می خواهی بروم باید همه ی ژول ها را به من بدهی . حسن گفت : باشه و مریم هم داشت می خندید .................................
........................................ادامه داستان را خودتان هم می توانید بگویید .امتحان کنید .




باید بگم کار همه ی بچه هاعالی بود و نتوانستم بهترین را انتخاب کنم .
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۱۲/۰۵ ساعت 21:9 توسط حشمتی
|